با تو


امروز

با تو روشنم

با تو می رسم به انتهای هرچه هست

با تو می دوم به پشت باغ های تازه ای که هست

با تو می روم

با تو زنده می شوم

با تو می پرم به سوی آسمان روشنی که بر زمین نشست

با تو نور می شوم

شعر می شوم  غزل غزل شراب مست

با تو شور می شوم شعور می شوم

با تو ای تمام هر چه هست

با تو هست می شوم

نفحات نفت

 

بعد از مطالعه ي بي وطن  و من او از نوشته هاي رضا امير خاني  به پيشنهاد دوستان مشغول مطالعه ي نفحات نفت شدم با اينكه خيلي در گير مسائل اقتصادي نبودم اما مطالعه ي اين كتاب برايم بسيار لذت بخش و البته سردردآور بود!!

نفحات نفت كتابي است كه خواندنش را به همه ي دوستان اهل تفكر و آنانكه دغدغه ي شان فراتر از خود و زندگي شخصي شان است توصيه مي كنم

در يكي از فصلهاي كتاب - حزب در پيت- مي خوانيم :

                        " من هم شنيده ام كه ستاره دريايي اگر كف دريا بازوش زير سنگ گير بيافتد

                         از خير بازو مي گذرد ، خود را تكاني مي دهد و بازو را قطع مي كند و فاصله

                         ميگيرد از سنگ...اما اين مال وقتي است كه ستاره بيم داشته باشد از خطر! "

 

به احترام استاد گرانقدرم علیرضا حسنی آبیز


چه قدر باید آدمی عمر کند تا بفهمد

که لب به شکل بوسه آفریده شده است
که پرندگان ناگزیر از آوازند
که پیشه جوانی عاشقی است
و من زر خرید تو نیستم سرور من!

چه قدر باید آدمی عمر کند
تا بفهمد که شاخه برای شکستن نیست
که واژه جیبت را نمی رباید
و کلام پایت را نمی شکند!
و من زر خرید تو نیستم سرور من!

چه قدر باید آفتاب در مغرب فرو شود
از مشرق بر آید
بر تو بتابد
تا بفهمی که زمین می چرخد
و تو مرکز عالم نیستی
و هیچ کس زر خرید تو نیست سرور من!

چه قدر باید آدمی عمر کند ای فرزند انسان!
تا بفهمد که زیر آسمان هیچ چیز تازه نیست
و باطل اباطیل است
و تو حتی لایق هجویه ای هم نیستی سرور من!

در دیوار کعبه دیدم
برسنگی نوشته بود:
زیان کار است فرزند آدم
و چه گم راه است آن که می پندارد در راه است!

                                                   "علیرضا حسنی آبیز"




در جشنواره ی دوازدهم رادیو افتخار آشنایی با استاد بزرگی را داشتم که نه فقط به لحاظ فرهنگ و تحصیلات بلکه از نظر اخلاق و منش بسیار متین ، بزرگوار و قابل احترام بودند به همین خاطر به پاس درسهایی که از ایشان آموختم وبه امید اینکه بتوانم در ادامه شاگرد خوبی برای ایشان باشم بخش کوتاهی از اشعار و زندگینامه ی ایشان را برای آشنایی بیشتر دوستانم در این صفحه قرار دادم

پیشاپیش برای هر نوع کوتاهی و نقصانی از این ایشان پوزش می طلبم




علیرضا حسنی آبیز متولد مرداد ماه ۱۳۴۷ در روستای آبیز قاین است. او از دانشگاه فردوسی مشهد مدرک لیسانس و از دانشگاه تهران مدرک فوق لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفته و اکنون دانشجوی دکترای رشته نویسندگی خلاق در دانشگاه نیوکاسل انگلستان است. تاکنون دو مجموعه شعر "نگه دار بايد پياده شوم" (با طراحی های هانیبال الخاص) و "اسپاگتی با سس مکزيکی" وی مجوز انتشار گرفته است. علاوه بر اين ۲ مجموعه شعر به نام های "روايت عشق و مرگ سرجوخه کريستوف ريلکه" اثر راينر ماريا ريلکه و "کتاب هايکو" اثر جک کرواک را از زبان انگليسی به فارسی ترجمه نموده است. هم چنین ترجمه او از کتاب "هنر معاصر آفريقا" برنده جايزه کتاب فصل به عنوان بهترين اثر ترجمه در حوزه هنرهای تجسمی شده است.حسنی مدیر انتشارت آبیز است، یک دارالترجمه رسمی را هم اداره می کند و در حال حاضر ساکن تهران می باشد.

باز چاره...

 
می خواهم فریاد بزنم تورا

چرا رها نمی شوی در حنجره ام

و سخت چسبیدی به بغض گوشه گیر و خسته ی دائمی ام

کمی خودت را تکان بده

شاید تنهایی ام بریزد از روی شانه هایت

شاید این پنجره ی باران خورده ی تاریک

با صدای بغض ترکیده ام آرامتر شود

که هی می بارد بر پلک های این شب نا آرام

سرما خورده ام

عطسه می کنم شاید خیالت بیرون بپرد از این ذهن گره خورده

انگشتانت را پیچاندی لابه لای سلولهای خاکستری ام

کسی گفت چند روزی است حواس پرت شده ام

به گمانم رابطه ایست میان حواس پرتی و سلولهای خاکستری!

کمی خودت را تکان بده

شاید واژه های گیرکرده در نیم کره ی چپم

سرازیر شود در حنجره ی کبود و خسته ام  که گرفته است از شانه های زمخت و خاک خورده ات

هوا سرد است

ناگزیرم که باز کنم پنجره ی باران خورده را

سرم را با همان سلولهای خاکستری و نیم کره ی چپش

بی هوا، غرق باران کنم

گریزی نیست از این گرفتاری نابهنگام

چاره باران است...

مولای مهربانی ها


سلام خدا بر تو ای هدایت کننده ی انسانها

سلام و رحمت خدا بر تو که مهربانی ات دلهای عاشق را پیرو همیشگی فرزند صالحت حضرت صاحب الامر عج کرده است

ارادت و عشق ما به تو که از بهترین خاندان عالم هستی با هیچ اهانتی کم که نمی شود هیچ روزافزون می گردد

ما را در زمره ی مستشهدین بین یدیه قرار ده

یا هادی الائمه (ع)



متوکل تصمیم گرفت روزی که سران کشورش برای تقدیم سلام می آیند دستور بدهد، امام هادی علیه السلام با پای پیاده نزد او بیاید. وزیر متوکل به او گفت:«این کار به ضرر تو تمام می شود و حرفهای بدی پشت سرت خواهند زد. این کار را نکن. و اگر حتما می خواهی تصمیمت را عملی کنی دستور بده همه فرماندهان و اشراف نیز پیاده بیایند که مردم گمان نکنند منظور تو تحقیر امام هادی است.» متوکل پذیرفت و نقشه اجرا شد.

فصل تابستان بود و امام علیه السلام وقتی به دالان ورودی قصر متوکل رسید عرق کرده بود.

یکی از نگهبانان متوکل می گوید:«امام را در دهلیز قصر نشاندم و صورت مبارکش را با حوله پاک کردم، و در ضمن به امام گفتم:«درباره پسر عمویتان، متوکل، فکر بد نکنید. منظورش فقط پیاده آمدن شما نبود، بلکه دیگران را هم مامور به انجام این کار بودند.»
امام هادی علیه السلام آیه 56 از سوره هود را خواند:«تمتعوا فی دارکم ثلاثه ایام ذالک و عد غیر مکذوب.» (خداوند از قول صالح پیامبر به قومش می فرماید: سه روز در خانه هایتان می مانید و پس از آن عذاب الهی می آید، و این وعده ای راست است.)

به خانه ام که برگشتم یکی از دوستانم که شیعه بود، نزد من آمد. به او گفتم:«ای رافضی بیا سخنی را که امروز از امامت شنیدم برایت بازگو کنم.» و ماجرا را گفتم.
به من گفت:«نصیحت مرا بپذیر. اگر امام هادی علیه السلام این را فرموده است، اموال و دارایی هایت را جمع کن که متوکل بعد از سه روز یا می*میرد یا کشته می شود.»
من خشمناک شدم و او را ناسزا گفتم و از خود دور کردم، ولی وقتی تنها شدم فکر کردم دوراندیشی ضرر ندارد. اگر راست باشد ضرر نکرده ام. به دنبال این فکر به قصر متوکل رفتم و هر چه داشتم جمع کردم و به دست خویشان مورد اطمینانم به امانت سپردم، و تنها در خانه ام یک تکه حصیر باقی گذاشتم.
شب چهارم متوکل کشته شد و خودم و اموال و دارایی ام سالم ماند. به دنبال این موضوع، نزد امام هادی علیه السلام رفتم و از او خواستم برایم دعا کند. آن گاه ولایت راستین او را پذیرفتم و شیعه شدم.

منابع:
بحار الانوار، ج 50، ص 147، شماره 32.

محض احتیاط

همین جا که نشسته ای

 برایم خط و نشان بکش

نشانش برای نشانی و خطش محض احتیاط

میخواهم همیشه در تیررس نگاه تو باشم...