می خواهم فریاد بزنم تورا
چرا رها نمی شوی در حنجره ام
و سخت چسبیدی به بغض گوشه گیر و خسته ی دائمی ام
کمی خودت را تکان بده
شاید تنهایی ام بریزد از روی شانه هایت
شاید این پنجره ی باران خورده ی تاریک
با صدای بغض ترکیده ام آرامتر شود
که هی می بارد بر پلک های این شب نا آرام
سرما خورده ام
عطسه می کنم شاید خیالت بیرون بپرد از این ذهن گره خورده
انگشتانت را پیچاندی لابه لای سلولهای خاکستری ام
کسی گفت چند روزی است حواس پرت شده ام
به گمانم رابطه ایست میان حواس پرتی و سلولهای خاکستری!
کمی خودت را تکان بده
شاید واژه های گیرکرده در نیم کره ی چپم
سرازیر شود در حنجره ی کبود و خسته ام که گرفته است از شانه های زمخت و خاک خورده ات
هوا سرد است
ناگزیرم که باز کنم پنجره ی باران خورده را
سرم را با همان سلولهای خاکستری و نیم کره ی چپش
بی هوا، غرق باران کنم
گریزی نیست از این گرفتاری نابهنگام
چاره باران است...