خاکستر

در اتاق نشسته بودم 
که همه چیز ناگهان رنگ خاکستری به خود گرفت
حتی عکس تو که ساعتها به آن زل زده بودم 
خاکستر آمد و نشست روی همه چیز 
روی گلهای خشک روی میز هم 
و روی آن ساز ترک خورده حتی 
خاکستر آمد و باد دلم را باخود برد 
آتش بود که بالا میگرفت 
و دود که از چشم هایم آب میشد و پایین میریخت 
زنی که به یکباره تنها میشود 
دود میشود 
دودی با لباس سفید در رقص 
و نه من
که خانه خاکستر شد 
این اتاق خاکستر شد 
این محله حتی 
و شهر را دود عمیقی بلعید 
یک زن تنها شده بود 
 
 
* یکباره تنها شدن درد عمیقی ست که پایانی ندارد 
 
 

دلخوشی

دلم خوش نیست 
نه به غزلهایت 
نه به تصویر خاموش همیشه ات
نه به سیگاری که آتش نکرده ای
دلم خوش نیست 
تا بلند بخندم و
از روی جدول خیابان بپرم و 
باصدای بلند آواز بخوانم 
زندگی دلخوشی میخواهد
و هرکسی دلش خوش است به کسی
به غزلی 
تصویری 
سیگاری
که دود میشود
دود
دلم خوش نیست

زمستان

نشد که تحمل کنی این خسته ی بی تاب را
نشد که همراه بمانی این باران بی بهار را 
نه تو توان ماندن داشتی 
نه من طاقت نبودنت 
سکوت که میشود 
همه چیز رنگ سرد پاییز میگیرد و 
دلت به زمستان یخ زده میچسبد و 
هرچه «ها» کنی باز نمیشود که نمیشود
حالا زمستان نرسیده یخ کرده ام
بی چتر
بی برف و 
بی باران 
این روزها زمستان در دلم خانه کرده است
 

نمیدانستم روزی 

عشق 

اینهمه نامرادی را 

یکجا به حسابم واریز کند 

گمانم بود که این نفس های گرم از آتش عشق 

روزی به آتش دان خانه ی دلی 

جرقه ای تازه می افکند 

و این خانه ی بی سامان دل 

دوباره گرم می شود از عطر فنجانی قهوه 
اما نه 

نه پاییز می ماند

نه زمستان از راه میرسد

نه هیزمی به آتش کشیده میشود

عاقبت 

این نفس ها سرد میشوند 

در هوای گرم تیرماه

 

 

* وقت رفتن است 

خلوت

دوباره مینویسم 

در خلوتی که هیچ کس 

مرا نخواهد خواند