بچگي

 

چيه ؟ نيگا داره؟

دوست دارم بچه باشم خب!

 

قالب

قالب وبلاگ ما هم پرید!

اشکالی نداره تو این دنیا نباید به چیزی وابسته شد

یه قالب بارونی گذاشتم که منو می بره به دنیای کودکی...

خیال انتظار

 

کی این گره ها را باز می کنی؟

دلم دارد می ترکد از نیامدنت!

نمیدانم

شاید خیال می کنم منتظرت هستم

این گره ها بدجور دست و پایم را به هم پیچانده

آنقدر که مثل کلافی گرد و کوچک هی دور خودم می چرخم!

هی قل می خورم در این روزهای تا ابد یک جور

هی گم می شوم لابلای عقربه های زمانی که انگار تمامی ندارد

مگر با آمدنت...

نمی دانم

شاید خیال می کنم منتظرت هستم

سر این کلاف سردرگم در دستهای توست

اگرزحمتی نیست رج های زندگیم را بباف

ونقش هایش را آنطور بینداز که خودت می خواهی

یک رج از زیر یک رج از رو

رنگش هم باشد پای خودت حتی اگر بنفش نباشد راضیم

فقط تو بباف

بگذار گرمای دستهایت را در تاروپود زندگیم احساس کنم

بگذار گم شوم در بافته هایی که تو رقم زده ای

از پیدا شدن بی تو می ترسم

نمی دانم

شاید خیال می کنم منتظرت هستم

.

.

باشد

خیال انتظار تو هم حال و هوایی دارد که نپرس...

 

 

روز ازل

 

گفتی از روز ازل    گفتم از من مگذر....

 

مگذر از این خسته ی بی باران بی چتر...

می خواهم غرق فراتی باشم که تشنه ی لبهای توست

می خواهم قطره ای باشم بر لبهای کوچک ترین سردارت

مگذر از این تنهای نا آشنای شهر

اینجا هیچکس برای مسلم چراغی نیفروخته است

و بسیار تاریک است کوچه های این شهر نفرین شده 

مگذر از این غباری که می خواهد بنشیند برکف پاهایت 

مگذر از عاشقی که تمام آنچه که دارد عشق توست

مگذر از من...

شکر خدای آسمان که روز ازلی بوده و عشقی و تویی...

شکر!