کی این گره ها را باز می کنی؟

دلم دارد می ترکد از نیامدنت!

نمیدانم

شاید خیال می کنم منتظرت هستم

این گره ها بدجور دست و پایم را به هم پیچانده

آنقدر که مثل کلافی گرد و کوچک هی دور خودم می چرخم!

هی قل می خورم در این روزهای تا ابد یک جور

هی گم می شوم لابلای عقربه های زمانی که انگار تمامی ندارد

مگر با آمدنت...

نمی دانم

شاید خیال می کنم منتظرت هستم

سر این کلاف سردرگم در دستهای توست

اگرزحمتی نیست رج های زندگیم را بباف

ونقش هایش را آنطور بینداز که خودت می خواهی

یک رج از زیر یک رج از رو

رنگش هم باشد پای خودت حتی اگر بنفش نباشد راضیم

فقط تو بباف

بگذار گرمای دستهایت را در تاروپود زندگیم احساس کنم

بگذار گم شوم در بافته هایی که تو رقم زده ای

از پیدا شدن بی تو می ترسم

نمی دانم

شاید خیال می کنم منتظرت هستم

.

.

باشد

خیال انتظار تو هم حال و هوایی دارد که نپرس...