ردپا


شب در چشم های من قدم می زند

ردپای ستاره ها روی گونه هایم جا مانده است...

دستگیره

می روی؟!




چشم هایم را پس بده که پشت سرت

به دستگیره ی در آویزان شده اند...

سده ی خورشید


از چشم های خاک خورده ی من  به گوشه ی خاک گرفته ی دلت

****

سده ی خورشید    سال آخرین ستاره ی کهکشان راه شیری

****

 

غروب بود    خورشید درست از همین جا که تو نشسته ای    دستهای خداحافظی اش را تکان داد    سری به نشانه ی احترام خم کرد  و نگاهش را دوخت به سنگهای سخت کوه

پایین می رفت و چیزی در من رشد می کرد

ادامه نوشته

به شرف لااله الا الله


از اتاق خاطراتم

بوی حلوا بلند شده است

آرام فاتحه ای بخوان

شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...


اردیبهشت است


بوی بهشت می آید...