رسالت من


دیروز

ایستاده ام
میان کوچه ای یاشاید خیابانی
وشاید راهی
در دست راستم خورشیداست
و در دست چپم ماه
وراه افتادم ...

امروز

بازگشتم
از کدام راه نمی دانم
اما خورشید و ماه در چشم های من نشسته اند
چشم که می بندم
میان کوچه ام
به چشم هایم ایمان بیاور

دوشنبه


نمیدانم

آفتاب دوشنبه ها اینقدر سوزان است

یاخورشید چشم های تو از پس ابر برآمده

که گل رز پشت شیشه، خیس عرق شده است