دزد...
آی دزد!
بگیریدش...
او هر روز نگاهش را از من می دزدد!
آی دزد!
بگیریدش...
او هر روز نگاهش را از من می دزدد!
انا خَلَقنَا الاِنسانَ من نطفهٍ امشاجٍ نبتلیهِ فجعلناهُ سمیعاً بصیراً
همانا ما انسان را از نطفه ای ناچیز خلق کردیم و او را دارای دو گوش و دوچشم گردانیدیم
و خداوند انسان را آفرید...
هم چشم هایش به آسمان دوخته شده بود هم گوشهایش دنبال صداهای تازه می گشت
از نگاهش می شد فهمید که با این دنیا غریبه است،تازه آمده بود،نه پستی و بلندی های زمین را حس کرده بود نه دلش لرزیده بود از پستی و بلندی آدم ها، به گمانم به خاطر غربت بود که در همان لحظه ی اول با صدای بلند گریه کرد...
دستانش باز بود انگار از دنیای خودش برای ما زمینی ها سوغات آورده بود،گهگاهی لبخند کوتاهی می زد که انگار فرشته ای در گوشش قصه ی تازه ای خوانده است آرام نفس می کشید و انگار هیچ چیز خاطرش را نمی آزارد مگر دوری مادر که احساس کردم فقط اورا می شناسد
شانزدهم مهر ماه سال ۱۳۹۰ بود و او متولد شده بود
کوچک بود اما چشم هایش حرفها داشت با دل ساده ی من!همان شب که تا صبح کنارش نشسته بودم برایم گفت از رازهای مگویی که در دل داشت ،از دنیای ساده و بی ریای خودش،از آنجا که نه بوی دورویی می داد نه نفاق، نه از دروغ خبری بود نه حسادت! برایم گفت از دنیایی که همه با لباس های آبی و سبز و سفید کنار رودهای روشن و روان نشسته اند و از قصه ی سیب می گویند از آدم می گویند و آدمیزاد و آدمیت ! آرام با خودم گفتم ( چیزهایی که در دنیای من کمتر دیده می شود)
اما من از دنیایم هیچ نگفتم
دلم برای نگاه آرام و لبهای کوچکِ خندانش سوخت...ترسیدم صورت همچون ماهش پشت ابر های سیاه این دنیا پنهان شود، ترسیدم لبخند ملیح و یکطرفه اش محو شود از آسمان چهره اش،ترسیدم دستهایش بسته شود ...
برایش خواندم آن لالاییِ دوست داشتنی را که همنشین شبهای کودکی ام بود
گنجشک لالا سنجاب لالا آمد دوباره مهتاب لالا
من خواندم و او خوابید ... مثل خواب سپید فرشته ها...
من اما از همان ۱۶ اُم مهر ماه ۱۳۹۰، مات چشم های آسمانی اش هستم و خواب با من سر آشتی ندارد
دلم برای دنیای حلما تنگ است...

راستی ! نامش را حلما گذاشتند تا صبور باشد بر تمام آنچه که در دنیای خود ندیده است...
با خودم می گویم "کاش میشد همیشه و همه جا از عینک آفتابی استفاده کرد حتی اگر آفتاب نباشد، آخر همیشه این آفتاب نیست که چشم آدم را می زند خیلی چیز های دیگر هستند که تاب دیدنشان را نداری"
همینطور آرام و بی صدا قدم می زنم حتی کفش هایم صدا نمی دهند! -نه فقط از ترس آنکه مزاحم کسی نباشد با کفش های صدا دار نمی توانم راه بروم-
همان مانتوی پاییزی را پوشیده ام که همه با دیدنش به یاد پاییز می افتند من اما بدون این مانتو هم به یاد پاییز هستم
سرم را پایین انداخته ام و به بالای سرم فکر می کنم به "آفتاب پاییز" که حالاسنگفرش های خیابان را روشن کرده است و من از ترس عینک آفتابی ام را زده ام ، همان که همیشه جا می ماند و همیشه پیدا می شود!
نمی دانم بدون عینک آفتابی ،سنگفرش خیابان،کفش های بی صدا و مانتوی پاییزی، باز هم می توانم به بالای سرم فکر کنم؟!
همینطور که سنگفرش های تق و لق رامی شمرم به یاد جمله ای می افتم که زمانی تیتر اول ذهنم بود:
از گوشه ی دل
جنوب که می گویم
دل یکباره آتش می شود
خورشید
مثل مادرم ننه خورشید
ساده و خلاصه و نانوشته
آفتابی که باشی آفتاب هم رفیقت می شود!
به گمانم هنوز هم چیزهای زیادی هستندکه چشم آدم را می زنند جز آفتاب!
انتظار دستهای تو را می کشم تا مرا بچیند از این تعلیق
یا به زمینم بزند چون سنگ
یا ستاره ام کند در آسمانی که نمیدانم مال کیست؟!
لذتی است که به تمام داشته ها و نداشته ها می ارزد
چه لذتی دارد وقتی نگاهت را می دوزی به آن خورشید طلایی مشرق،و اشک راه خود را می گیرد و می بارد زیر آسمان لطف او...
چه لذتی دارد وقتی نا خواسته به پای کبوتران می افتی و دخیل سبز اجابت می بندی تا شاید تو هم طائر افلاکی شوی...
چه لذتی دارد وقتی او تو را می خواند و تو لبیک می گویی با دنیایی از نور و رحمت و باران...
چه زیباست وقتی دست های پیرزنی خسته را میگیری و از روی ویلچیر بلند می کنی تا دستش به پنجره ی فولادی که نه، پنجره ی آسمانی برسد...
چه زیباست وقتی کاسه ی کوچک نقره ای را به سقاخانه می بری و به امید نور پر می کنی از قطره های اجابت...
و زیبا تر آنکه قدم می زنی در هوای حضورش و نفس می کشی هرچه خوبی و هرچه طراوت است...
نفس میکشی...
نفس...
السلام علیک یا امام الرئوف
