و نفس کشیدن در هوای حرم تو

لذتی است که به تمام داشته ها و نداشته ها می ارزد

چه لذتی دارد وقتی نگاهت را می دوزی به آن خورشید طلایی مشرق،و اشک راه خود را می گیرد و می بارد زیر آسمان لطف او...

چه لذتی دارد وقتی نا خواسته به پای کبوتران می افتی و دخیل سبز اجابت می بندی تا شاید تو هم طائر افلاکی شوی...

چه لذتی دارد وقتی او تو را می خواند و تو لبیک می گویی با دنیایی از نور و رحمت و باران...

چه زیباست وقتی دست های پیرزنی خسته را میگیری و از روی ویلچیر بلند می کنی تا دستش به پنجره ی فولادی که نه، پنجره ی آسمانی برسد...

چه زیباست وقتی کاسه ی کوچک نقره ای را به سقاخانه می بری و به امید نور پر می کنی از قطره های اجابت...

و زیبا تر آنکه قدم می زنی در هوای حضورش و نفس می کشی هرچه خوبی و هرچه طراوت است...

نفس میکشی...

نفس...

السلام علیک یا امام الرئوف

کبوتری خسته ام...