زاهد شب

الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابی طالب (ع)

خورشید هم

به ارتفاع شانه های تو نمی رسد

اگر علی علیه السلام معنویت خود را آنچنان که بود ظاهر می کرد همه به او سجده می کردند

علی مرد عمل است

علی زاهد شب و پیکار جوی صبح است

علی را باید در نخلستانها جست

علی را و زمزمه ی او را باید از چاه آب شناخت

علی را حتی بشر نشناخت

چرا که شناخت علی جز با شناخت حق میسر نخواهد شد

کلام در وصف او قاصر و ناتوان است...

 

یا علی خود یک معمایی ندانم کیستی                   آدمی نوحی مسیحایی ندانم کیستی

ذوالجلالی ذوالکمالی ذوالوقاری ذوالکرم                 مظهر اسماء حسنایی ندانم کیستی؟!

 

انشاء... در عصر ظهور آقا روبروی ایوان طلای مولا علی (ع)، قرآن رو نه به سر ، که به دل جاری کنیم

توی این شبهای تقدیر التماس دعا

ماه نیمه ی رمضان

السلام علیک یا حسن بن علی (ع)

چه کلام دلنشینی که فرمودی:

هرکس خدارا بندگی کند خداوند همه چیز را بنده او می گرداند...

 فکر کردم به معنای واقعی بندگی!

 اگه از تمام حرفهای زندگی به معنای واقعی این واژه پی ببریم همه چیز داریم

 

 امشب از زبان شیطان شنیدم که گفت:

 میگن خدا از رگ گردن به شما نزدیکتره اما در لحظه های خشم من از خدا به شما نزدیکترم!!!!

وای از اون لحظه...

 

امروز روز بزرگی بود خیلی بزرگ

دلم میخواد یه روزی این آرزو تحقق پیدا کنه که :

 آخر یه روز شیعه برات حرم میسازه                    گنبد طلا مثل امام رضا می سازه...

و کاش من اون روز باشم

میلادت مبارک

دلم گرفته...

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز جز نگاه نافذ تو

بادبادکهای خیالم را به پرواز در نمی آورد

تو که چشم هایت را دوخته ای به آیینه ی شکسته ی کنج دیوار

باورم نیست

چگونه می توانی همدلم باشی

دلم به صدای همیشه تنهایت خوش بود

که دریغ کردی

دلم به نگاه روشن و بارانی ات خوش بود

که دریغ کردی

دلم به سلام های گاه و بیگاهت خوش بود

که صبحگاهان برایم ترانه ی بیداری می سرود

دریغ کردی

دلم خوش بود به واژه های ساده ای که می نگاشتی

چه بی رحمانه .....دریغ کردی

و حالا

من از کودکان سیاه پوست شاخ آفریقا فقیر ترم

نگران دستهایم هستم

مباد دوباره بشکند...

می ترسم....

 

من از عشق بارون

                       به دریا زدم....

گاهی احساس میکنم

همه چیز و همه کس دروغ است

حتی تو

که راست ترین حقیقت زندگیم هستی ....

نمی رنجم...

لبت نه گوید و پیــــــداست می‌گــــــــوید دلت آری 

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می‌آید آیـــــــــــا از زبــــــانی این همه شیرین 

تو تنهــــــــا حرف تلخی را همیشه بر زبــــان داری

نمی‌رنجم اگر بـــــــــاور نداری عشق نــــــــــابم را

که عــــــــاشق از عیــــار افتاده در این عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهـــــــایم کیست آن من

مبـــــــــــادا لحظه‌ای حتی مرا اینگــــــــونه پنداری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت 

به شرطی که مـــــــرا در آرزوی خویش نگــــــذاری

چه زیبــــــــــا می‌شود دنیــــــــا برای من اگر روزی 

تو از آنــی که هستی ای معمّـــــــــــا  پرده برداری

چه فرقی می‌کند فریــــــــاد یـــا پژواک جـــــان من

چه من خود را بیـــــــــازارم چه تو خود را بیـــــازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حـافظ گفت 

 اگر چه بر صدایش زخمهــــــــــا زد تیغ تــــــاتـــاری 

 

محمد علی بهمنی 

کاش در ماه خوب خدا کمی بیشتر بیندیشیم

که چند لحظه فکر کردن از چند ماه عبادت برتر است....

این جمله منو به فکر فرو برد:

آیت الله میرزا سید علی قاضی (ره) می فرمود: دو ٬سه روز است در این فکرم که اگر در بهشت نگذارند ما نماز بخوانیم چه بکنیم!؟

وبعد:

در حال نماز یا ذکر و عبادت ٬ در برابر زیبایی مطلق وجمال جمیل الهی ٬ هر چه دیدید و شنیدید شما را مشغول نکند. مبادا که به بهانه بهشت از بهشت آفرین غافل شوید.

 

باتشکر از دوست خوبم زینب

من که هر آنچه داشتم           اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی              اگر که لایقم ،بگو


من همیشه

هر چه داشتم و نداشتم را

نذر نگاهت کردم

و تو همیشه

نگاهت را از من دزدیدی....

چه کودکانه است قصه ی ساده ی ما...

تابستان است

دلم

پشت پنجره

حمام آفتاب میگیرد...

امشب

با تمام ستاره ها

از لالایی گوش نواز تو خواهم گفت

سر بر بالین ماه می گذارم

و خواب تورا می بینم...

به خوابم بیا...

 

وقتی ستاره می شوی

ماه را دور سرت می چرخانم

مباد دیگر ستاره ها

چشمت بزنند!

اشک

و حالا

در همین لحظه ی خالی از عشق

دلم برای چشم هایم میسوزد

که بار دلم را

با اشک

به دوش می کشند...

اگر بمانم...

 

 

رفتم

تا ته دنیا

آنجا که دوباره

نگاه روشن تو فانوس راهم شد

برای ماندن

باید از چشم های روشن تو آغاز کرد

همانجا

کنار پیچک همسایه

نگاهت را به انتهای با طراوت باران بدوز

من تا ته باران میروم

تا ته دنیا

برای ماندن باید بارانی شد...

با تشکر از لیلی عزیز...


اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
…..
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم
اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا یود
ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت


دکتر شریعتی