خفگی

این روزها 

زمستان است 

دستهایت 

برگردنم 

.

.

.

خفگی در سرما بدترین نوع مرگ است ! 

 

 

* دستهای کسی در گلویم جامانده ...رهایش کنید 

روحی تازه

میخواهم بگویم هم تو اشتباه کرده ای هم من 

اشتباه کرده ایم که مانده ایم پای این زندگی

باید زودتر از اینها می‌رفتیم 

رفتن کار ساده ایست 

به شرط آنکه ماندن به درازا نکشد 

باید می‌رفتیم پی کودکانه هایمان 

که حالا سرباز کرده 

نه من محتاج گرمی دستهای کسی هستم 

نه تو نیازمند حرفهای عاشقانه

کار از نیاز گذشته است 

باید رفت و دوباره آغاز کرد 

دلی دوباره و 

روحی تازه و 

نفسی از نو 

.

.

.

اگر این ته مانده ی نفس های گذشته اجازه دهند