دوردنیا در یک شب


امشب

سرم دور دنیا می چرخد

گیج خوابهای توام

برایم نسخه ای تجویز کن

از جنس آرامبخش بودنت

به دادم نرسی دور دنیارا خط می کشم

دورتادور دنیارا...



* وقتی سکوت می کنی دلم آشوب می شود

*همدم تنهایی ام نوای دلنشین ساز توست


میشه ضامنم بشی؟


بازهم امام رئوف و دستهای خالی من

این بار

کارت سبز تو!


گفت به پابوس تو می آیم با دلی آرام و قلبی مطمئن


زمهریر


کدام یکشنبه ی زمستانی مرا باخود می برد؟

وقتی در یک دوشنبه ی تابستانی

با کوله باری از روزهای سرد

میان این زمهریر نشستم

حالا تمام بدنم داغ است

انتظار دستهای سرد مرا نکش

من حتی به وقت رفتن یخ نخواهم کرد

من تمام این زمهریر را در خویش ذوب کرده ام

تمامش را

باور نداری؟ از حوض یخ زده ی چشم هایم بپرس

که حتی نقره داغ هایش شبیه کریستالهای برف است

نه قطره های باران!

دست بگذار بر پیشانی تب دارم

تمام واژه ها در ایوان مغزم جابجا می شوند

هزاران بار خواندم

" عندملیک مقتدر " مرا به کدام فصل می رساند؟

به فصل سرد مردگان بیدار؟

به همان تعبیر مبهم خوابهایم؟

یا به شق القمری که در کهکشان چشمهایت بیداد می کند؟

مات مانده ام میان این راز و این قمر و این چشم ها

که نه تابستانی است و نه زمستانی

دارم می روم....

وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ

مرا بنوشان از این زقوم

به اندازه ی تمام  مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ

بی شکوه و گلایه مست خواهم شد

پای زقومی که برگ و بال گشوده است به سمت شق القمر چشم هایت

مرا دست بسته می برند

کار من از مثقال گذشته است

نگاه کن چگونه به گناه ازلی در این حمیم غرق شده ام!

آن یکشنبه ی زمستانی کی از راه می رسد؟

تمام بدنم داغ است


حدیث


مرا با احادیث جعلی چه کار؟!

حدیث چشم های تو معتبر است

به روایت اهل عشق!

پرندگان عشق


حس ششم


هیچ کدام از حواس پنجگانه ات با من نیست

این را حس ششمم می گوید !

هوای این روزها


کجایی؟

این روزها هوای مرا نداری!

آلودگی این هوا ، چشم هایم را می سوزاند

دلم را، چشم های تو

جهانی پراز تو


قلبم را در باغچه می کارم

تو سبز می شوی

و از سرانگشتان تو هزاران قلب می روید

قلبها به پای تو می افتند

تو تکرار می شوی

*

حالامن در جهانی پر از تو نفس می کشم