سرم را پایین انداخته ام ونگاهم را دوخته ام به سنگفرش های نامنظم خیابان

با خودم می گویم "کاش میشد همیشه و همه جا از عینک آفتابی استفاده کرد حتی اگر آفتاب نباشد، آخر همیشه این آفتاب نیست که چشم آدم را می زند خیلی چیز های دیگر هستند که تاب دیدنشان را نداری"

همینطور آرام و بی صدا قدم می زنم حتی کفش هایم صدا نمی دهند! -نه فقط از ترس آنکه مزاحم کسی نباشد با کفش های صدا دار نمی توانم راه بروم-

همان مانتوی پاییزی را پوشیده ام که همه با دیدنش به یاد پاییز می افتند  من اما بدون این مانتو هم به یاد پاییز هستم

سرم را پایین انداخته ام و به بالای سرم فکر می کنم به "آفتاب پاییز" که حالاسنگفرش های خیابان را روشن کرده است و من از ترس عینک آفتابی ام را زده ام ، همان که همیشه جا می ماند و همیشه پیدا می شود!

نمی دانم بدون عینک آفتابی ،سنگفرش خیابان،کفش های بی صدا و مانتوی پاییزی، باز هم می توانم به بالای سرم فکر کنم؟!

همینطور که سنگفرش های تق و لق رامی شمرم به یاد جمله ای می افتم که زمانی تیتر اول ذهنم بود:

از گوشه ی دل

جنوب که می گویم

دل یکباره آتش می شود

خورشید

مثل مادرم ننه خورشید

ساده و خلاصه و نانوشته

آفتابی که باشی آفتاب هم رفیقت می شود!

به گمانم هنوز هم چیزهای زیادی هستندکه چشم آدم را می زنند جز آفتاب!