گفتی از روز ازل    گفتم از من مگذر....

 

مگذر از این خسته ی بی باران بی چتر...

می خواهم غرق فراتی باشم که تشنه ی لبهای توست

می خواهم قطره ای باشم بر لبهای کوچک ترین سردارت

مگذر از این تنهای نا آشنای شهر

اینجا هیچکس برای مسلم چراغی نیفروخته است

و بسیار تاریک است کوچه های این شهر نفرین شده 

مگذر از این غباری که می خواهد بنشیند برکف پاهایت 

مگذر از عاشقی که تمام آنچه که دارد عشق توست

مگذر از من...

شکر خدای آسمان که روز ازلی بوده و عشقی و تویی...

شکر!