این خیابون اصلا عوض نشده، هنوز صدای خاله بزغاله رو می شنوم که از ته کوچه تا سر کوچه می دویید و مراقب بچه هاش بود نکنه گرگه بخوردشون!

همه ی دلواپسی من این بود که نکنه  اسم منو صدا بزنن و مجبور شم اونقدر بدوم تا خودمو بندازم تو بغل خاله بزغاله! کنار خاله بزغاله احساس آرامش می کردم انگار هیچ غمی تو دنیا نیست که دل منو بلرزونه.

وقتی خوب گوش میدم صدای خاله بزغاله رو می شنوم که توی گوش ما زمزمه می کنه و می گه :

( اسم تو گوشواره اس، تو هم انگشتر طلایی ، یه موقع لو ندید ها!)

دلم برای خودمو انگشتر طلا و خاله بزغاله تنگ شده، حیف که این روزا ماشین های زیادی از خیابون ما می گذره و صدای خاله بزغاله لابلای ویراژ ماشین ها گم میشه...

چیه ؟ نیگاه داره؟

دوست دارم بچه باشم خب!