درهجوم نبودنت تنها سلاحم خیال تست
با ازدحام اینهمه نبودنت چه کنم؟
این همه بی تو بودن را کجای جهان جابدهم؟
این همه حسرت را از کدام دل برآرم؟
که تاب بیاورد؟ که نشکند؟ که فرونپاشد؟
چه تنهایی غریبی است این لحظه های بی تو
چه روزهای ملال آوری است این ساعتهای خالی از تو
چقدر آفتاب، که دیگر تاب دیدنش را ندارم
چقدر ماه ، که دیگر رغبت نظاره اش را ندارم
چقدر آسمان ، که دیگر میل باریدنش را ندارم
تمام گلهای سرخ خشک شده ی گوشه ی اتاقم
بهانه ی تورا دارند
بهانه ی زندگی ام!
تاب ندارد این دل خسته
صبر ندارد این چشم بی فروغ
تاکی؟ تا کجا پشت واژه های خیس پنهان شوم؟
تا کجا تورا بنویسم و تو متولد نشوی ؟
اشک
اشک
اشک
که بی امان می بارد
خسته ام
از دست اینهمه اشک خسته ام
برای من نه ، برای این اشکهای جامانده بر گونه هایم
مجالی بده تا عاشقی کنیم...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط الهه بیات
|
بارانم