دلم گرفته از اين همه درد که لابلای استخوانهايم پيچيده است،دلم گرفته از اين همه بی تابی که مويرگهای قلبم را تاب می دهد، دلم از تمام اين سلولهای بی تو گرفته ،آخر اين همه سلول خاکستری مغزم توان کشيدن عشق تورا بر دوش ندارد،چقدر اين ذهن بيچاره دور خيال تو بچرخد؟ تا کی اين چشم ها فقط دخيل نگاه تو باشند؟ کی اجابت می کنی اين دستهای لرزيده را؟

حق با توست انگار سهم من از دنيا جز اين نيست

عشق انده و حسرت است و خواری...

به پای چشم های تو خوار شده ام،درحسرت دستهای تو مانده ام  و اندوه قوت غالب اين روزهای من است. همين که خدا مرا بی روزی نمی گذارد شکر، روزی من همين درد بی تو بودن است

تو به تمام حرفهای من می خندی،و من از خنده ی تو سرشار می شوم

اميد من!

نمی دانم از کجا، کی و چطور بام دلم را نشانه رفتی وبرسرزمين بی حاصل دلم تاختی، تو همان شاهزاده ای که بوسه ات مرا جاودانه می کند، من سالهاست که بی تو مرده ام، دنيا تابوت من است

چقدر اين روزها دلم برای شنيدن تو تنگ است،شنيدن آواز پرنده هايی که جدا ز خانه و آشيانه اند، شنيدن تو که در ماهور دلم، شور عشق می نوازی، چقدر دلم برای شنيدن و ديدن تو تنگ است

اين اشک نيست که در فراق تو از چشم های خسته ام جاری ست،اين سلولهای خاکستری مغز من است که دانه دانه از دست می رود....هر چه می گذرد ديوانه تر می شوم

از تو و روزگار گله ای نيست،انگار پيشانی من به اندازه ی حتی نام تو بلند نبوده است.

نازنين همدم شبهای تنهايی!

برای تو مينويسم، اگر چشمهايت آزرده خاطر نمی شود بخوان، بامن بمان!

اگر نه باز من می مانم و سی و دوحرف بهم ريخته و گيسوان درهم و سلولهايی که تورا کم می آورند....