تبليغاتX
نبض باران

نبض باران
هست دراین بادیه جمله ی جانها چو ابر...................قطره ی باران او درد و دریغای عشق 
قالب وبلاگ

همین جا که نشسته ای

 برایم خط و نشان بکش

نشانش برای نشانی و خطش محض احتیاط

میخواهم همیشه در تیررس نگاه تو باشم...




[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 1:30 قبل از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]

شب در چشم های من قدم می زند

ردپای ستاره ها روی گونه هایم جا مانده است...

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 1:32 بعد از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]

می روی؟!




چشم هایم را پس بده که پشت سرت

به دستگیره ی در آویزان شده اند...

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:24 قبل از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]


از چشم های خاک خورده ی من  به گوشه ی خاک گرفته ی دلت

****

سده ی خورشید    سال آخرین ستاره ی کهکشان راه شیری

****

 

غروب بود    خورشید درست از همین جا که تو نشسته ای    دستهای خداحافظی اش را تکان داد    سری به نشانه ی احترام خم کرد  و نگاهش را دوخت به سنگهای سخت کوه

پایین می رفت و چیزی در من رشد می کرد


برچسب‌ها: راستی تو از دنیایت برایم بگو
ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:7 بعد از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]

از اتاق خاطراتم

بوی حلوا بلند شده است

آرام فاتحه ای بخوان

شاید خدا گذشته ام را بیامرزد...

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:16 بعد از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]

اردیبهشت است


بوی بهشت می آید...



برچسب‌ها: لطفا نفس عمیق بکشید
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:52 بعد از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]
این روزها به مصیبت تو فکر می کنم بانو!

مصیبتی که تازه آغاز شده است

از ابتدای آفرینش هر انسان

از آغاز اول نامت  " ف "

از همان روز که آسمان فرو نریخت و زمین در هم کشیده نشد

مصیبت شما دامن گیر عالم شده است

و دارد می سوزاند این دنیای مصیبت زده را...

بانو!

کمی برایم از آب و آیینه بگو

دستهای بیعتم را بپذیر

مباد اسیر سقیفه شوم !

من از امیران ایستاده بر بلندای سقیفه می ترسم

اگر به بهانه ی درهمی  به هوای دیناری....

رهایم کن از این مصیبت عظمی!

به حق آب و باران   مهریه ی عندالمطالبه ات !


برچسب‌ها: این روزها به چه چیزها که فکر نمی کنم
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 10:48 بعد از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]
این پای را بگو از ارتعاش بایستد ،

این دست را بگو که دست بدارد از این لرزش مدام ،

این قلب را بگو نلرزد ، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد .

این دل بی تاب را بگو که فاطمه هست ، نمرده است .


ای جلوه خدا ! ای یادگار رسول ! زیستن بی تو چه سخت است . ماندن ، بی تو چه دشوار .

این مرگ ، مرگ تو نیست . مرگ تمام عالم است . حیات بی تو حیات نیست .

این مرگ ، نقطه ختمی است بر کتاب جهان .

زمین با چه دلی تو را در بر می گیرد و متلاشی نمی شود ؟

آسمان با چه چشمی به رفتن تو می نگرد که از هم نمی پاشد و فرو نمی ریزد ؟

خدا اگر نبود من چه می کردم با این مصیبت عظما ؟


انا لله و انا الیه راجعون .


فاطمه جان ! عزیز خدا ! دردانه رسول ! چه بزرگ است فتنه های جهان و چه عظیم است ابتلاهای خدای منان .

پس از ارتحال پیامبر ، خدا می داند که دل من ، تنها گرم تو بود

در آن وانفسای بعد از وفات نبی که همه مرتد شدند جز چندتن ، چشمه زلال اسلام محض از خانه تو می جوشید .

در آن طوفانها که کشتی اسلام را دستخوش امواج جاهلیت می کرد ،

تنها لنگر متین و استوار ، لنگر رضای تو بود .

رضای تو اسلام بود و خشم تو کفر .

( اِن الله تَبارکَ و تَعالی یَغضِبُ لِغَضَبِ فاطمه و یَرضَی لِرِضاها )

هیهات . هیهات . اگر رود خروشان اسلام در مسیر اصلی خویش ی

عنی جرگه رضای تو نه شوره زار غضب خداوند جریان می یافت ، مدت اقامت تو در دنیای پس از رسول ، اینسان قلیل و ناچیز نمی گشت .

آنچه تو ، همسر جوان مرا شکست ، شکست نور بود پس از وفات پیامبر و آنچه تو ، مادر مهربان کودکان مرا به بستر ارتحال کشانید خون دل بود .

اهل زمین و آسمان گواهند که تو پس از پیامبر ، هیچ نخوردی جز خون دل .

زهرای من ! این تازه اول مصیبت ماست...

این تازه اول مصیبت ماست...



برچسب‌ها: مولای خوبم تسلیت
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 0:17 قبل از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]
بهار من!


در بهاری که پر از معجزه و احساس است


هفت سینم سین سیمای تو را کم دارد...



برچسب‌ها: پیش از این کاش گرفتار غمت می بودم
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 10:8 بعد از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]

عشق را که تفسیر می کنم

مرا به گیسوان کمند تو می رساند

مرا به سقف آسمان می چسباند و از آنجا رهایم می کند در باد

من پیچ می خورم در گیسوان بلندت

و آسمان گهواره آرزوهایم می شود


تو تمام آرزوی منی

که نشسته ای بر تخت روان بهشت

و لبخندتو مثل تاب کودکی هایم شیرین است


مرا با خود می بری به سایه سار روشن خورشید؟

چشمهایم زلال حضور تورا می خواهند

مرا می بری به بهشت؟‍!



برچسب‌ها: برگ پاییزم بی تو می ریزم
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 8:55 بعد از ظهر ] [ الهه بیات ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

زیر چتر بارون

بارانم
اگر بمانم...
چت باکس
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس